به نام خدا
اختلافات درونی مردمان شکست خورده
چرا مردمان شکست خورده با خود اختلاف دارند؟
علی محقق نسب
این پرسش، یکی از پیچیدهترین مسائل در فلسفهٔ سیاسی، جامعهشناسی و روانشناسی جمعی است.
واقعیت این است که بسیاری از ملتها یا گروههایی که قرنها تحت استعمار، نسلکشی، تبعیض یا سرکوب بودهاند، اغلب در درون خود نیز دچار بیاعتمادی، تفرقه، رقابتهای مخرب و بحران رهبری میشوند. این پدیده فقط مربوط به یک ملت خاص نیست؛ در تاریخِ بسیاری از جوامعِ تحت ستم دیده شده است.
این مسئله را میتوان از چند زاویه توضیح داد:
۱. از دیدگاه روانشناسی اجتماعی: «زخم جمعی»
وقتی یک جامعه برای مدت طولانی تحقیر، سرکوب یا خشونت را تجربه میکند، فقط افراد آسیب نمیبینند؛ بلکه «روان جمعی» جامعه نیز زخمی میشود.
این زخمها معمولاً چنین پیامدهایی دارند:
- بیاعتمادی مزمن
- ترس از خیانت
- حس ناامنی دائمی
- بدبینی به رهبران
- رقابت برای بقا به جای همکاری
در چنین شرایطی، افراد یاد میگیرند که:
اعتماد کردن خطرناک است.
زیرا در گذشته:
- رهبران شکست خوردهاند،
- دوستان خبرچین شدهاند،
- احزاب فروپاشیدهاند،
- یا قدرتهای خارجی نفوذ کردهاند.
پس جامعه کمکم به سمت «فردگرایی دفاعی» میرود:
یعنی هر گروه فقط به بقای خود فکر میکند.
۲. نظریهٔ «ستمِ درونیشده» (Internalized Oppression)
یکی از مهمترین مفاهیم در روانشناسی استعمار و تبعیض این است که:
ستمدیده گاهی نگاهِ ستمگر را نسبت به خودش درونی میکند.
یعنی کمکم باور میکند:
- ما ناتوانیم؛
- ما لیاقت حکومت نداریم؛
- رهبر خوب از میان ما بیرون نمیآید؛
- دیگری از خودی بهتر است.
این حالت باعث میشود:
- مردم به رهبر خارجی بیشتر اعتماد کنند،
- اما رهبر همقوم یا هموطن را سریع تخریب کنند.
در بسیاری از جوامع استعمارزده، تحقیر تاریخی باعث کاهش «اعتماد جمعی» شده است.
۳. سیاست سرکوب: «تفرقه بینداز و حکومت کن»
قدرتهای استعماری و حکومتهای سرکوبگر معمولاً عمداً اتحاد اجتماعی را نابود میکنند.
روشهای رایج:
- نفوذ در گروهها؛
- ایجاد شک و بدگمانی؛
- تقویت رقابتهای قومی، مذهبی یا حزبی؛
- حذف رهبران مستقل؛
- پاداش دادن به افراد وابسته.
نتیجه این میشود که:
هیچ نیروی مستقلی به دیگری اعتماد نمیکند.
حتی پس از پایان استعمار یا سرکوب نیز، این فرهنگ بیاعتمادی باقی میماند.
۴. بحران رهبری در جوامع سرکوبشده
در جوامع آزاد، رهبران فرصت دارند:
- تجربه کسب کنند؛
- اشتباه کنند؛
- اصلاح شوند؛
- نهاد بسازند.
اما در جوامع سرکوبشده:
- رهبران ترور میشوند؛
- زندانی میشوند؛
- تبعید میشوند؛
- یا پیش از بلوغ سیاسی حذف میشوند.
در نتیجه جامعه دچار:
- کمبود نهادهای پایدار؛
- شخصیتمحوری؛
- و رقابت شدید بر سر قدرت محدود میشود.
وقتی نهاد قوی وجود نداشته باشد، افراد به جای اعتماد به قانون و ساختار،
فقط به اشخاص وابسته میشوند. واین خود منشأ اختلاف میشود.
۵. فلسفهٔ قدرت و «روانشناسی بقا»
فلاسفهای مانند Thomas Hobbes معتقد بودند:
وقتی امنیت از بین برود، انسانها وارد وضعیت «بقای دائمی» میشوند.
در وضعیت بقا:
- همکاری کاهش مییابد؛
- ترس افزایش مییابد؛
- و هر گروه دیگری را تهدید میبیند.
یعنی جامعه به جای ساختن آینده، تمام انرژی خود را صرف دفاع از خود میکند.
۶. حافظهٔ تاریخیِ شکست
اگر یک ملت بارها:
- شکست خورده باشد؛
- خیانت دیده باشد؛
- قتلعام شده باشد؛
- یا جنبشهایش نابود شده باشند.
کمکم نوعی «بدبینی تاریخی» شکل میگیرد.
در این وضعیت، مردم پیشاپیش انتظار شکست دارند.
پس:
- به رهبران شک میکنند؛
- اتحاد را موقت میبینند؛
- و موفقیت دیگری را تهدید تلقی میکنند.
۷. چرا گاهی مردم خودشان یکدیگر را تضعیف میکنند؟
چون در جوامع تحت فشار، «منابع قدرت» کم است:
- فرصت سیاسی محدود است؛
- امنیت محدود است؛
- امکان دیده شدن کم است.
بنابراین رقابت شدید میشود.
این رقابت گاهی از همکاری مهمتر میشود:
اگر من بالا نروم، دیگری هم نباید بالا برود.
این رفتار همیشه از بدذاتی نیست؛
گاهی محصول ترسِ عمیق و تاریخِ طولانیِ ناامنی است.
۸. آیا این وضعیت دائمی است؟
خیر.
تاریخ نشان داده که بسیاری از ملتها توانستهاند از این چرخه عبور کنند؛
اما معمولاً با چند شرط:
- شکلگیری نهادهای مستقل؛
- آموزش سیاسی و مدنی؛
- خلق روایت امید آفرین؛
- بازسازی اعتماد اجتماعی؛
- پذیرش تنوع درونی جامعه؛
- عبور از شخصیتپرستی؛
- ایجاد حافظهٔ تاریخیِ صادقانه؛
- و فرصت تجربهٔ مشارکت سیاسی بدون سرکوب.
۹. جمعبندی
اختلاف شدید در میان ملتهای تحت ستم، معمولاً نشانهٔ «ضعف ذاتی» آن ملتها نیست؛ بلکه اغلب نتیجهٔ ترکیبِ این عوامل است:
- ترومای تاریخی؛
- سرکوب طولانی؛
- سیاستهای تفرقهافکنانه؛
- فقدان نهادهای پایدار؛
- بیاعتمادی اجتماعی؛
- و روانشناسی بقا.
در واقع، ستم فقط اقتصاد یا سیاست را تخریب نمیکند؛
بلکه تواناییِ «اعتماد کردن» و «عمل جمعی» را نیز زخمی میکند.
ملتی زخمی به سختی می تواند در فکر مداوای دیگران باشد. اصلا تصور مداوای دیگران برایش بی معنی است. ملتی که همیشه ستم واستبداد دیده است، گمان ندارد که روزی بتواند بر استبداد پیروز شود.
نتیجه سخن این است که اگر هزاره ها تصمیم بر باز سازی اجتماعی وسیاسی داشته باشند شرط اولش دست بر داشتن از خصومت با هزاره های دیگر است. البته این سخن بدان معنا نیست که همه را خوب وصادق بدانیم، ولی می تواند بدین معنا باشد که تا پیروزی بر استبداد باید از گناهان خودی صرف نظر کنند.
والسلام علیکم و علی عباد الله الصالحین
علی محقق نسب – پاریس – 15 / 5/ 2026
0 دیدگاه ها